تبليغاتX
نا گفته های یک پسر ایرونی

نا گفته های یک پسر ایرونی

از ترانه مادری...تا...زجه های مادری

فکر کردن بهش هم برای هر کسی سخت و عذاب آوره...!

من اونجا بودم...

یه مادر و بچه کوچیک دبستانیش

یه مادر و یه دنیا آرزو

یه مادر و یه عالمه خاطره

یه مادر و آینده ای که واسه پسرش میدید...

یه لحظه غفلت تمام زندگیشو از بین برد

از تولد بچه اش تا حالا لحظه به لحظش جلوی چشمشه.... انگار همین دیروز بود

جیگرش پاره تنش جلوی چشمش رفت........ واسه همیشه رفت

و اون هیچ کاری نتونست بکنه..

فقط شاهد غرق شدن تنها پسرش بود.

هنوز صدای زجه های اون مادر توی گوشمه

جماعت زیادی جمع شده بودن اما همه یه وجه اشتراک داشتن...

و اون چشمای خیسشون بود.

قایق نجات ناامیدانه در حال جستجو بود.

بعد از گذشت نیم ساعت هنوز میشد برق امید رو تو چشمای مادر دید

یک ساعت بعد.....

چشاش رنگ دلش بود... رنگ خون 

میگفت: میخوام یه بار فقط یه بار  بدن بی جونشو بغل کنم

این توقع زیادی واسه یک مادره؟

از همه  معزرت میخوام خیلی سعی کردم اینو ننویسم اما نتونستم دلم داشت میترکید.

اگه تونستید واسه یک مادر دعا کنید.

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 19:59  توسط محمدامین  | 

دوست

ميتوني خيلي ها رو دوست داشته باشي ميتوني به خيلي ها علاقه مند بشي.

ولي بايد بتوني اين دوستي رو حفظ كني هميشه حفظ و نگهداري يك رابطه از شروع كردن و برقرار كردن اون سختر و مهمتره.

نميدونم وقتي كسي رو دوست داري يه احساس واقعيه يا زودگذر؟

چجوري ميشه فهميد كه دوستش داري و دوستش ميموني؟

اگه قراره يه روز ديگه دوستش نداشته باشي بايد از اول دوستش نداشته باشي!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 13:13  توسط محمدامین  | 

نمیخوام گمت کنم

آدم فراموش كاري هستم!!!

واسه همين هميشه مرور ميكنم خاطراتي رو كه نميخوام فراموششون كنم.

بعضي وقتها چيزايي يادم مياد كه خودم فكر ميكردم كلا فراموشم شده.

به اين نتيجه رسيدم كه آدم هيچ چيزي رو فراموش نميكنه بلكه گمش ميكنه!!!

بايد بگرده بايد جستجو كنه توي ذهنش توي فكرش بين سالها و ساعتهاي زندگيش بين اون همه خاطره و اتفاقات مختلفي كه توي ذهنش داره و گمشدش رو پيدا كنه.

پس بيايد مرور كنيم خاطراتي رو كه برامون مهمن و نميخوايم هيچوقت گمشون كنيم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 12:35  توسط محمدامین  | 

بالای آسمون

اونقدر بالا رفته بودیم که دیگه زمین زیر پامون نبود از اون بالا که نگاه میکردی آسمونو زیر پات میدیدی....

آره بلاخره میخوام از سبلان بنویسم.

با یه گروه کوهنوردی برای اولین بار همسفر شدم. جمعا ۱۲ نفر بودیم از اون گروه ۱۲ نفری فقط ۴ نفر به قله رسیدیم.

یه چیزی هست که بهش میگن ارتفاع زدگی من تا حالا فکر میکردم آدم فقط دریا زده میشه نمیدونستم ارتفاع هم میتونه آدمو بزنه اون بالا خیلی ها رو ارتفاع زد میخواست منم بزنه که من جا خالی دادم

به خودم قول داده بودم که حتما به قله برسم حالا بماند با چه بدبختی به اونجا رسیدم اما از مناظر توی راه کلی خوش بحالم شد

وقتی به قله رسیدم چه احساس خوبی وصف نشدنی .....

تصور کنید اون بالا بالای آسمون یه دریاچه باشه خیلی زیبا بود اون بالا جایی که وقتی پایین رو نگاه میکردی به جای زمین آسمونو زیر پات میدیدی یه دریاچه ی کوچیک باشه.

خوب ایشالا قسمت شما هم بشه.

حالا واسه اینکه خوش بحالتون بشه بعدن عکساشو واستون میزارم.  

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 21:11  توسط محمدامین  | 

سبلان

رفتم سبلان جاتون خالی خیلی خوش گذشت رفتم تا بالا نوک قله بعدا بیشتر راجبش مینویسم
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 0:11  توسط محمدامین  | 

سلام

سلام به همه خیلی وقت بود میخواستم بنویسم اما فرصتش فراهم نبود تا ............ امروز صبح  که واسه یه کار اداری مجبور بودم ساعت ۶ صبح بیدار بشم که ۶:۳۰ دم در اداره باشم منم بیدار شدم و صبحانه نخورده راهی شدم حالا غافل از اینکه نوبت ما پنجشنبه دو هفته دیگست حالا در نظر بگیرید که من معمولا ساعت ۱۱ صبح از خواب بیدار میشم چه ضد حالی خوردم امروز

مهم نیست.

در عوض اومدم خونه و استارت کار وبلاگم و زدم این اولین نوشته منه امیدوارم آخریش نباشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 8:45  توسط محمدامین  |